![]() |
![]() |
|
| کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟ |
|
آنكه با پاي نسيم از شب اين خانه گذشت مهربان آمد و جان داد و صميمانه گذشت با تن سبز سپيدار چه پيوندي داشت آنكه با قامت سبز از بر گلخانه گذشت آتش افروز دل ما شد و با توسن عشق تا فراسوي گل شعله چو پروانه گذشت آنكه راهي به سر كوچه دل داشت چه ديد كه زويرانه تن ،تن زد و بيگانه گذشت دل ما را به صفايي گل شبنم مي خواند آنكه با پاي نسيم از شب اين خانه گذشت |
|
+ نوشته شده در
84/08/12ساعت 0:40 توسط رضا |
|
نه كنار پرنده ها مي نشينم ، نه كاري به سو سوي ستاره ها دارم. تنها منتظرم بيايي كوله بارم را پر از نگاه تازه و دغدغه شاعرانه كني بعد با اولين قطار خواهم رفت طاقت بياور ، طاقت بياور تو از يادم نخواهي رفت. |
|
+ نوشته شده در
84/08/12ساعت 0:36 توسط رضا |
|
|
هيچ تا كنون حديث شمع و شعله را شنيده اي؟ حديث شعله كه مي خواهد به خورشيد برسد. حديث شعله اي كه بر سر شمع بالا و پايين مي پرد از بي تابي هجر خورشيد. حديث شمعي كه از جست و خيزهاي مكرر شعله بر شانه اش در زمين درد فرو مي رود و دم بر نمي آورد. حديث خامي و ناپختگي آتش كه به عشق خورشيد ظاهر تا مغز خورشيد باطن شمع را مي سوزاند و حديث شمعي كه تا خود زنده است نمي گذارد شعله از جوش و خروش باز ايستد.
|
|
+ نوشته شده در
84/08/11ساعت 23:44 توسط رضا |
|
ببين عقربكهاي فواره در
ساعت حوض چگونه زمان را به گردي بدل مي كنند. كسي نيست، بيا زندگي را بدزديم و آنگاه آنرا ميان دو ديوار قسمت كنيم. بيا آب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را. |
|
+ نوشته شده در
84/08/11ساعت 23:37 توسط رضا |
|
چشم در چشمم دوخت جرعه اي زمزمه را مزمزه كرد از كنارم برخاست راه افتاد بسوي خورشيد وقتي از سينه كش كوه گذشت بغض من نيز شكست . |
|
+ نوشته شده در
84/08/11ساعت 23:18 توسط رضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
84/08/07ساعت 21:52 توسط رضا |
|
|
مهربان مادرم،
من تكه گلي بودم افتاده در منزلي دور و نامكروه، هيچ شعله اي نفسهاي سرد مرا به آتش نمي كشيد، عكس هيچ ستاره اي روي سينه ام ظاهر نمي شد. نمي دانستم درخت چيست، بهار چه رنگي دارد، و آفتاب چه شكلي دارد. بواسطه مهرباني تو چشم به روزگار گشودم، صداي گريه ام تورا خنداد، زمين با وجود من سنگينتر شد.زيباترين نامها را در گوشم به ترنم نشستي و من با لبخند به بزرگي آنها گواهي دادم، بعد نام وتاريخ سبز شدنم را در حاشيه بهترين كتاب خدا نوشتي. بزرگترين شاديم شنيدن قصه هاي تو بود، هرشب با قصه هاي تو به خواب ميرفتم، قصه هايي كه پر از آدمهاي خوب بود، آدمهايي كه روح خود را تكه تكه نمي كردند. من در قصه هاي تو زندگي مي كردم و بزرگترين غصه ام اشكهاي گرم تو بود زمستانها كه دستهاي تو ترك مي خورد دلم مي شكست. مهربان مادرم، زمين بارها و بارها بدور خورشيد گشت، حاليا من بزرگ شده ام، اما ديگر چرا سنجاقكها و سيبها را و تورا نمي بينم چرا به فكر دستهاي تو نيستم، چرا ديگر دلم نمي شكند، چرا اينقدر بين دل من وخانه تو فاصله است. كاش باز هم هر روز نگران برگشتن من از مدرسه به خانه بودي، كاش دعا مي كردي دلم زير زيباييهاي دنيا دفن نمي شد . مهربان مادرم، تمام زيباييهاي دنيا تقديم تو باد.
|
|
+ نوشته شده در
84/07/27ساعت 23:18 توسط رضا |
|
|
چگونه فراموشت كنم تو را
كه از خرابه هاي هرزه گي ، عاشقي بيقرار و يار با وفا براي خويش يافتي. آهو بره اي شدي كه دوستي گرگ را پذيرفتي و براي اشكهاي او شانه هايت را ارزاني داشتي و با صداقتهاي عاشقانه ات دلش را بدرد آوردي. چگونه فراموشت كنم تو را كه سالها در خيالم سايه ات را مي ديدم و تپش قلبت را حس مي كردم. چگونه فراموشت كنم تو را كه آن زمان با تولدت در قلبم همه را فراموش كردم. برايم تمامي اسمها بيگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند. دستم را به تو مي دهم ، قلبم را به تو مي دهم، فكرم را به تو مي دهم ، بازوانم را به تو مي بخشم و نگاهم از ان تو و شانه هايم كه مپرس ديگر با من غريبه اند و تمامي لحظه ها تو را مي خواهند و براي عطر نفسهايت دلتنگي مي كنند. چگونه فراموشت كنم تورا كه قلم سبز را به تو هديه كردم كه حتي نوشته هايت همرنگ نوشته هايم باشد پيش تر سبز را نمي شناختم بهتر بگويم با سبز وفاقي نداشتم كه سبز را با تو شناختم و دلم مي خواهد هميشه با تو سبز بنويسم. دستت را به من بده فكرت را به من بده و سرت را به روي شانه هايم بگذار و بگذار عطر نفسهايت را ميان هم قسمت كنيم
|
|
+ نوشته شده در
84/07/26ساعت 2:30 توسط رضا |
|
|
نیمه شبها که تو
در بستر ناز غرق در خواب خوشی تا سحر در دل شبهای دراز چشم بیداری ازآن دورتورا می جوید قلب بیماری بر بال خیال تا سر کوی تو ره می پوید وصدایی که به گوشت نرسد می گوید من تو را می خواهم |
|
+ نوشته شده در
84/07/24ساعت 22:14 توسط رضا |
|
یه لقمه نون
یه کاسه ماست یه روی خوش یه حرف راست من با همینا دلخوشم این برکت خونه ماست |
|
+ نوشته شده در
84/07/22ساعت 22:1 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
عشق است
باز این ترانه ها را عشق است رخش سرخ بادها را عشق است عشق درگیر غروب درد است باز هم طلوع ما را عشق است آی از خانه زخم و گریه غربت بغض گشا را عشق است آی از آب و هوای بی عشق بادبان ناخدا را عشق است اهل بی مرزترین دریا باش آی اهل همه جا را عشق است از غزل باختگان می ترسم شعرهای بی هوا را عشق است ای قشنگ سازها ،آوازها روزهای بی عزا را عشق است |
| پیوندها |
|
هبوط در کویر خاکـستر بـاران دلکده |
|
RSS
|